تبلیغات
اهل درد - مطالب آبان 1394

این هم برای آنهایی که هر روز مدل های مختلف کفش بر پا می کنند
ببینید که در راه عزت شما چه پاهایی که نرفت..

سلام بر شهدا،سلام بر ارباب شهدا آقا امام حسین(ع)

بعد از رفتن شما ببینید چه شد ای شهدای عزیز

 فقط می شود گفت: اللهم عجل لولیک الفرج
 




 

درد دل امام زمان(عج) با امام حسین(ع) ...

بخون و برای غریبی مولامون کاری انجام بده...

 

 

 

 

حسین جان مهدی ام مهدی خسته
دلم از بی وفایی ها شکسته حسین جان مانده ام تنهای تنها
شده کرب و بلایم کوه و صحرا حسین جان کاش من جای تو بودم
چو یارانت بُدم گِرد وجودت شما گفتی ولی آنها نرفتند مرا یاران همه ، یک یک برفتند

حسین جان سال ها در انتظارم
هنوز حسرت به یاران تو دارم حسین جان انتقام نگرفته ام من
به جای امّتم شرمنده ام من حسین جان قطعه قطعه جسم اکبر(ع)
سر افتاده ی علی اصغر(ع) دو کتف خونی و مشک ابالفضل(ع) کنارعلقمه اشک ابالفضل(ع) صدای ناله ی جانسوز زهرا(س) فرار کودکان در دشت وصحرا همه منزل به منزل در اسارت چنان که شد به آل تو جسارت ...
هر آنچه عمه ام زینب(س) کشیده بود هر صبح و شام در پیش دیده ز قلبم میزند بیرون شراره چه کاری سخت تر از انتظاره حسین جان از شما شرمنده هستم
گناه امّتم بسته دو دستم چه قدر دیگر بگویم من به امّت دعا باشد کلید قفل غیبت ...
حسین جان امّتم بر تو بگریند نمیدانند که خود با من چه کردند
هزارو یکصدو هفتادو پنج سال چه کم آنکس که پرسیده زمن حال هزارو یکصدو هفتادو پنج سال چه میداند کسی دارم چه احوال هزارو یکصدو هفتادو پنج سال به دست و پای من زنجیر اعمال هزارو یکصدو هفتادو پنج سال برای عمّه ام زینب میزنم پروبال هزارو یکصدو هفتادو پنج سال به دل مانده هزار امید و آمال
توی کرب و بلای این زمونه آدم قدر ابالفضل(ع) و نمی دونه توی کرب و بلای این زمونه کسی وقت عمل باقی نمی مونه توی کرب و بلای این زمونه
چه قدر تیر گنه سویم روونه توی کرب و بلای این زمونه ندارم زینبی حرفم رسونه
شما با آن مصیبت ها که دیدی به امید ظهورم پر کشیدی خدا داند چه قدر در انتظاری ز خون باری چشمم بی قراری حسین جان کاش بودند عاشقانی
زبانی نه حقیقی یاورانی ... گناهان را به اشک خود بشویند ظهورم را بخواهند از خداوند خدا اذن فرج میده به دعوت برای انبیا اینگونه سنت اگر شیعه وفا میکرد به بیعت نبود تاخیر به روی عصرغیبت

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته ...








برچسب ها : عکس ,  شهید همت ,  حاج محمد ابراهیم همت ,  عکس شهید همت , 

دسته بندی : عکس ,  شهدا , 



http://majidshahshahani.persiangig.com/image/%D9%87%D9%85%D8%AA/hemmat%20(12).jpg


بین نماز ظهر و عصر کمی حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقیه را بفرستند خط. توجیه‌هاش که تمام شد و بلند شد که برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع کرد به دویدن و جمعیت به دنبالش. آخر رفت توی یکی از ساختمان‌های دوکوهه قایم شد و ما جلوی در را گرفتیم.
پیرمرد شصت ساله بود، ولی مثل بچه‌ها بهانه می‌گرفت که «باید حاجی رو ببینم. یه کاری دارم باهاش. »
می‌گفتیم «به ما بگو کار تو،‌ ما انجام بدیم.»
می‌گفت «نه. نمی‌شه. دلم آروم نمیشه. خودم باید ببینمش.»به احترام موهای سفیدش گفتیم «بفرما! حاجی توی اون اتاقه.»
حاجی را بغل گرفته بود و گونه‌هاش را می‌بوسید. بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند، برگشت گفت «این کارو می‌گفتم. حالا شما چه‌ جوری می‌خواستین به جای من انجامش بدین؟»