تبلیغات
اهل درد - مطالب شهدا



17 اسفند ، روز شهادت سردار خیبر مبارک

-----------------------------------------------------------

قلاجه‌ بود و سرمای‌ استخوان‌سوزش‌.

 اوركت‌ها را آوردیم‌ و بین‌ بچه‌هاقسمت‌ كردیم‌. نگرفت‌.

گفت‌:

 «همه‌ بپوشن‌. اگه‌ موند، من‌ هم‌ می‌پوشم‌.»

تا آن‌جا بودیم‌، می‌لرزید از سرما.


----------------------------------------------------------

سر تا پاش‌ خاكی‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.

 دو ماه‌ بود ندیده‌ بودمش‌.

 ـ حداقل‌ یه‌ دوش‌ بگیر، یه‌ غذایی‌ بخور. بعد نماز بخون‌.

سر سجاده‌ ایستاد. آستین‌هاش‌ را پایین‌ كشید و گفت‌ «من‌ با عجله‌اومده‌م‌ كه‌ نماز اول‌ وقتم‌ از دست‌ نره‌.»

كنارش‌ ایستادم‌. حس‌ می‌كردم‌ هر آن‌ ممكن‌ است‌ بیفتد زمین‌. شایداین‌جوری‌ می‌توانستم‌ نگهش‌ دارم‌.








http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/shohada/hemat/kamel/12.jpg


خلاصه ات که کنم می شوی ماه!!

شهید حاج   محمد ابراهیم همت




شـــــــــــــــــــــــادی روح شهید هــــمـــــــت صـــــلــــواتـــــــ












برچسب ها : عکس ,  شهید همت ,  حاج محمد ابراهیم همت ,  عکس شهید همت , 

دسته بندی : عکس ,  شهدا , 



http://majidshahshahani.persiangig.com/image/%D9%87%D9%85%D8%AA/hemmat%20(12).jpg


بین نماز ظهر و عصر کمی حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقیه را بفرستند خط. توجیه‌هاش که تمام شد و بلند شد که برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع کرد به دویدن و جمعیت به دنبالش. آخر رفت توی یکی از ساختمان‌های دوکوهه قایم شد و ما جلوی در را گرفتیم.
پیرمرد شصت ساله بود، ولی مثل بچه‌ها بهانه می‌گرفت که «باید حاجی رو ببینم. یه کاری دارم باهاش. »
می‌گفتیم «به ما بگو کار تو،‌ ما انجام بدیم.»
می‌گفت «نه. نمی‌شه. دلم آروم نمیشه. خودم باید ببینمش.»به احترام موهای سفیدش گفتیم «بفرما! حاجی توی اون اتاقه.»
حاجی را بغل گرفته بود و گونه‌هاش را می‌بوسید. بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند، برگشت گفت «این کارو می‌گفتم. حالا شما چه‌ جوری می‌خواستین به جای من انجامش بدین؟»




خاطراتی از تفحص شهداء



برچسب ها : خاطراتی از تفحص شهداء ,  شهید و اهمیت علم , 

دسته بندی : دفاع مقدس ,  شهدا , 



شهید آوینی چه زیبا گفت:
مَشک رنج‌های انقلاب را به دندان کشیده‌ایم و دست و پا داده‌ایم، اما آن‌را رها نکرده‌ایم.

و امروز هم؛
به امید خدا،
ما نیز تا زنده‌ایم آن مَشک را رها نخواهیم کرد؛
حتی به اشک،
حتی به خون.

و در این مسیر،
دست و پا که هیچ، سرمان را هم خواهیم باخت...
و خون دل خواهیم خورد، تا ولی‌مان خون دل نخورد.
جام زهر را لاجرعه سر می‌کشیم تا ولی‌مان ناگزیر از آن نباشد.

ایستاده‌ایم چون کوه، استوار و با صلابت،
در برابر هرآن‌چه و هر آن‌که، چشم طمع داشته باشد به آرمان‌های بلند خمینی کبیر و انقلاب اسلامی‌اش.

و نام نشان ما را لازم نیست در بین نسل اول و دوم انقلاب و حتی رزمندگان دفاع مقدس پیدا کنی!
ما از نسل سوم و چهارم انقلاب حضرت روح‌الله هستیم.

آن‌هایی که خمینی را ندیده، دل باخته‌اش شده‌اند،
و بوی و خوی او را، در خمینی زمانه می‌بویند و می‌جویند.



به اسم الله . . .

كینه داشتند،  از "تنها" امیرالمؤمنین تاریخ، حضرت رسول(ص) تمام نقشه هایشان را در خطبه ى غدیر حبط كرده بود ، نه تنها از غدیر ،  بلكه در جاهاى دیگر هم كینه توزى كرده بودند ، در بدر و حنین و دیگر غزوات ،  و شاید بیشتر از همه جا در خواستگارى از حضرت مادر(س) . . .


آخر همه را جواب كرده بود، اما . . .


امیر خدا كه به خواستگارى رفت ، با جواب مثبت بازگشت ، كینه ها بیشتر شعله كشید ، على هم داماد پیامبر است ، هم جانشینش ،  هم نفر اول در هر كارى كه میخواهد با موفقیت انجام شود ، تاب این همه عزت على را نداشتند ، منتظر ماندند تا بانگ رحیل آخرین فرستاده ى خدا فرا رسد ، شورا درست كردند ، غصب كردند منصبى را كه فقط از جانب خدا منصوب میگشت ، حال باید بیعت میگرفتند ، اما على كه زیر بار حرف زور و ناحق نمیرود ، چه كنند؟ 


على به فاطمه حساس است . . .


درب را محكم میكوبیدند ، حضرت مادر آمد درب را باز كند ، با خشونت به درب بهشت روى زمین ضربه زدند ، محسن همان لحظه جان داد ، درب را آتش زدند ، فاطمه زیرلب میگفت : كاش عباسم بود . . .


دستان امیر را بستند ،  حسنین كوچك بودند ، عباس نبود ، وگرنه قنفذ و مغیره جرأت سیلى نداشتند ، على تا بیاید خانه پیر شد ، هى مینشست روى زمین ، هى زیر لب ذكر مصیبت میكرد ،  داشت تمام هستى اش را از دست میداد . . .
یاد روزى افتاد كه زهرا خطبه خوانده بود و از حقوق غصب شده اش سخن گفته بود ، یادش آمد زهرا از مسجد بیرون آمد و جلوى تمام كینه توزان به على گفت: 


امیرالمؤمنین بایست ،  و دور على چرخید ،  هى دورش گشت و چشم حسودان را كور كرد . . .
یاد روزى افتاد كه حضرت خاتم خطبه ى عقد را جارى كرد ،  لحظه اى كه چشمانش ماه كامل را روى زمین تماشا كردند ، یاد ولادت حسن ، تولد حسین ، ولادت زینب . . . دلش براى زینبش سوخت ، این شروع مصائبش بود . . .


خود مادر آماده اش میكرد ، بوسه ها فراموشت نشود ، لباس كهنه یادت نرود ، رقیه را بیشتر مراقبت كن ، حسین مرا بیشتر بوسه باران كن ، بیشتر از تیر باران . . .

مصیبت وارد شد ، فرشته را تاب زمین ماندن نبود ، فاطمه پر كشید ، على شبانه غسلش داد ، نمیداند بچه ها را آرام كند ، حسن را آرام كند ، زینبش را دلدارى دهد ، اشكهاى بى امان حسین را چگونه پاك كند ، على مانده ، بى فاطمه ،  با دنیایى از درد در جانش ، مخفیانه چندین قبر حفر كرد، و مادر را گمنام دفن كرد . . .


١٤٠٠ سال بعد . . .


عملیات پشت عملیات ، جنگ است با دشمن ، با متجاوز ، عملیات را با رمز یا زهرا آغاز كردند ، پشت پیراهن هایشان نوشته بودند : میروم تا انتقام سیلى زهرا بگیرم ، شهداى عملیات را آوردند ، تیر به پهلویشان خورده ، سربندهایشان یا زهرا بود ، پهلویشان مثل مادر شد ،  و مثل مادر گمنام دفن شدند . . .






تعداد صفحات : 4 1 2 3 4