تبلیغات
اهل درد - مطالب دفاع مقدس


http://majidshahshahani.persiangig.com/image/%D9%87%D9%85%D8%AA/hemmat%20(12).jpg


بین نماز ظهر و عصر کمی حرف زد. قرار بود فعلاً‌ خودش بماند و بقیه را بفرستند خط. توجیه‌هاش که تمام شد و بلند شد که برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع کرد به دویدن و جمعیت به دنبالش. آخر رفت توی یکی از ساختمان‌های دوکوهه قایم شد و ما جلوی در را گرفتیم.
پیرمرد شصت ساله بود، ولی مثل بچه‌ها بهانه می‌گرفت که «باید حاجی رو ببینم. یه کاری دارم باهاش. »
می‌گفتیم «به ما بگو کار تو،‌ ما انجام بدیم.»
می‌گفت «نه. نمی‌شه. دلم آروم نمیشه. خودم باید ببینمش.»به احترام موهای سفیدش گفتیم «بفرما! حاجی توی اون اتاقه.»
حاجی را بغل گرفته بود و گونه‌هاش را می‌بوسید. بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند، برگشت گفت «این کارو می‌گفتم. حالا شما چه‌ جوری می‌خواستین به جای من انجامش بدین؟»




خاطراتی از تفحص شهداء



برچسب ها : خاطراتی از تفحص شهداء ,  شهید و اهمیت علم , 

دسته بندی : دفاع مقدس ,  شهدا , 


به اسم الله . . .

كینه داشتند،  از "تنها" امیرالمؤمنین تاریخ، حضرت رسول(ص) تمام نقشه هایشان را در خطبه ى غدیر حبط كرده بود ، نه تنها از غدیر ،  بلكه در جاهاى دیگر هم كینه توزى كرده بودند ، در بدر و حنین و دیگر غزوات ،  و شاید بیشتر از همه جا در خواستگارى از حضرت مادر(س) . . .


آخر همه را جواب كرده بود، اما . . .


امیر خدا كه به خواستگارى رفت ، با جواب مثبت بازگشت ، كینه ها بیشتر شعله كشید ، على هم داماد پیامبر است ، هم جانشینش ،  هم نفر اول در هر كارى كه میخواهد با موفقیت انجام شود ، تاب این همه عزت على را نداشتند ، منتظر ماندند تا بانگ رحیل آخرین فرستاده ى خدا فرا رسد ، شورا درست كردند ، غصب كردند منصبى را كه فقط از جانب خدا منصوب میگشت ، حال باید بیعت میگرفتند ، اما على كه زیر بار حرف زور و ناحق نمیرود ، چه كنند؟ 


على به فاطمه حساس است . . .


درب را محكم میكوبیدند ، حضرت مادر آمد درب را باز كند ، با خشونت به درب بهشت روى زمین ضربه زدند ، محسن همان لحظه جان داد ، درب را آتش زدند ، فاطمه زیرلب میگفت : كاش عباسم بود . . .


دستان امیر را بستند ،  حسنین كوچك بودند ، عباس نبود ، وگرنه قنفذ و مغیره جرأت سیلى نداشتند ، على تا بیاید خانه پیر شد ، هى مینشست روى زمین ، هى زیر لب ذكر مصیبت میكرد ،  داشت تمام هستى اش را از دست میداد . . .
یاد روزى افتاد كه زهرا خطبه خوانده بود و از حقوق غصب شده اش سخن گفته بود ، یادش آمد زهرا از مسجد بیرون آمد و جلوى تمام كینه توزان به على گفت: 


امیرالمؤمنین بایست ،  و دور على چرخید ،  هى دورش گشت و چشم حسودان را كور كرد . . .
یاد روزى افتاد كه حضرت خاتم خطبه ى عقد را جارى كرد ،  لحظه اى كه چشمانش ماه كامل را روى زمین تماشا كردند ، یاد ولادت حسن ، تولد حسین ، ولادت زینب . . . دلش براى زینبش سوخت ، این شروع مصائبش بود . . .


خود مادر آماده اش میكرد ، بوسه ها فراموشت نشود ، لباس كهنه یادت نرود ، رقیه را بیشتر مراقبت كن ، حسین مرا بیشتر بوسه باران كن ، بیشتر از تیر باران . . .

مصیبت وارد شد ، فرشته را تاب زمین ماندن نبود ، فاطمه پر كشید ، على شبانه غسلش داد ، نمیداند بچه ها را آرام كند ، حسن را آرام كند ، زینبش را دلدارى دهد ، اشكهاى بى امان حسین را چگونه پاك كند ، على مانده ، بى فاطمه ،  با دنیایى از درد در جانش ، مخفیانه چندین قبر حفر كرد، و مادر را گمنام دفن كرد . . .


١٤٠٠ سال بعد . . .


عملیات پشت عملیات ، جنگ است با دشمن ، با متجاوز ، عملیات را با رمز یا زهرا آغاز كردند ، پشت پیراهن هایشان نوشته بودند : میروم تا انتقام سیلى زهرا بگیرم ، شهداى عملیات را آوردند ، تیر به پهلویشان خورده ، سربندهایشان یا زهرا بود ، پهلویشان مثل مادر شد ،  و مثل مادر گمنام دفن شدند . . .








مدیریت پایگاه خادم الشهدا بر این باور است که در حوزه ادبی دفاع مقدس به آن اندازه ای که باید کار شود ، کار نشده است و به همین منظور برای غنی سازی و فعالیت در این حوزه ، اقدام به جمع آوری خاطرات جبهه و راهیان نور با استفاده از فناوری روز کرده است تا بتواند در این حوزه کاری را به ثمر برساند .

بدین منظور پایگاه خادم الشهدا از کلیه جانبازان ، رزمندگان ، آزادگان ، زائران و خادمان راهیان نور دعوت می کند تا ضمن شرکت در این فراخوان و بهره مندی از هدایای ارزنده مادی و معنوی ، آثار خود را برای ما به منظور غنی سازی و انتقال هر چه بهتر آن به نسل آینده تحویل نمایند.

خادم الشهدا در نظر دارد آثار برگزیده را به سه زبان فارسی ، عربی و انگلیسی و در قالب مجموعه ای با نام " دفتر خاطرات جبهه و راهیان نور " به چاپ برساند.

پ.ن: دوستان مجازی بیایید هر کداممان یک رسانه باشیم و از این حرکت حمایت کنیم.
لینک مطلب: http://www.khadem-shohada.ir/content/689





طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد...

یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر لای پتو پیچیده شده بود. معلوم بود که این دراز کش مجروح شده است. اما سر شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشسته سر آن شهید دوم را به دامن گرفته بود. 
خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند. 
اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر. دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است. پدری سر پسر را به دامن گرفته است.
شهید سید ابراهیم اسماعیل زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل زاده پسر است ، اهل روستای باقر تنگه بابلسر.
.
.
.
امام حسین علیه السلام وقتی بر بالین حضرت علی اکبر علیه السلام رسید، که جان باخته بود. صورت بر چهره خونین او نهاد و دشمن را نفرین کرد: «قتل الله قوما قتلوک...



برچسب ها : مظلومیت , 

دسته بندی : دفاع مقدس ,  شهدا , 






هیـــس! وقتی میشنوی میگن اُمُل!

وقتی میشنوی میگن کلاغ سیاه...وقتی میشنوی میگن چادرنشین...

ســکوت نشانه ی وقــار و آرامشِ توست...

چادُر یا جادُر !؟ به نظر می رسد تلفظ اصلی و صحیحِ چادر، جادُر بوده است!

جادُر : " یعنی جای درّ و گوهر "

نه پاهایم 10 سانت از زمین بالاترند نه موهایم 10 سانت از سرم بالاترند، من اینجا روی زمین زندگی میکنم! در جایی که من زندگی میکنم، فقط ارزشهایم مرا بالا می کشاند، نه پاشنه کفش ، و نه کلیپس مو..!!

هوا که گرم می شود ....بله؛ کار خانم ها سخت تر است، خب گرمشان می شود، بیچاره ها گناه دارند!!
پس آیا جواز می دهید این را که ما می بینیم این روزها...یکی موهایش را به باد داده و دیگری دست هایش را به بیعت شیطان سپرده و دیگرتر آنقدر آرایش کرده که آدم نمی داند مانکن بوده آدم شده یا آدم بوده و مانکن شده؟؟

هوا گرم است؛ خیلی هم گرم!

رنگ مشکی گرما را جذب می کند.

می پرسد: حالا حتما باید چادر سرت کنی؟ آب پز نمی شی توی این گرما؟؟؟

می گوید: اگر چادر سرم نکنم، بیشتر گرمم می شود!

نگاه ها، گناه ها، داغ تر است.

نمی فهمد چه می گویم فقط به حرفم زهرخندی می زند!
*کاری که برخاسته از عشق باشد، تحمل سختی اش هم شیرین است.

خدایا ، ممنونیــم از شُمــا که در دُنیــایت ،
نقش بــآنوی نجیب و پــاکدامن را به مــا دادی
و رسـالت دین را بر دوش چــادرمان گذاشتی ...



خدایا استوار کن قدمهای همه ما در دنبال کردن راه شهیدان عزیز...




تعداد صفحات : 2 1 2